...
𝙻𝚘𝚟𝚎 𝚖𝚎 𝚊𝚐𝚊𝚒𝚗
𝙿𝚊𝚛𝚝:¹²
شب نزدیکای ساعت نه بود که زنگ در خورد. از وقتی تهیونگ گفته بود برمیگرده، راستش چند بار بیدلیل رفتم دم در و برگشتم. آخر سر وقتی زنگ خورد، سریع رفتم و در رو باز کردم.تهیونگ هنوز ماسک و کلاه داشت، ولی از چشمهاش معلوم بود خستهست.
ا/ت: اومدی.
تهیونگ: مگه قول نداده بودم؟
کنار رفتم تا بیاد داخل. همین که در بسته شد، ماسکش رو برداشت و یه نفس راحت کشید.
تهیونگ: آخیش… امروز واقعاً خستهکننده بود.
ا/ت: معلومه. بشین، برات آب میارم.
رفتم از آشپزخونه یه لیوان آب آوردم. لیوان رو از دستم گرفت و همونطور که میخورد، نگاهم میکرد.
تهیونگ: خوبی؟
ا/ت: از وقتی اون تصویر اومد تو ذهنم، یکم گیجم.
تهیونگ لیوان رو گذاشت روی میز و نشست روی مبل.
تهیونگ: بیا بشین. آروم برام بگو چی دیدی.
کنارش نشستم. دستهام رو توی هم قفل کرده بودم.
ا/ت: خیلی واضح نبود. فقط… بارون بود. خیلی شدید. بعد صدای ترمز… بعد تو که داشتی اسمم رو صدا میزدی.
تهیونگ چند ثانیه ساکت موند. انگار داشت با دقت به تکتک کلمههام گوش میداد.
تهیونگ: چیز دیگهای یادت اومد؟
ا/ت: نه. فقط همون. ولی این بار حسش واقعیتر بود. انگار واقعاً اونجا بودم، نه اینکه فقط یه تصویر مبهم ببینم.تهیونگ خیلی آروم دستم رو گرفت.
تهیونگ: چون واقعاً اونجا بودی.
سرم رو پایین انداختم.
ا/ت: تهیونگ… من قبل از تصادف… واقعاً چه جور آدمی بودم؟
تهیونگ یه لبخند کمرنگ زد.
تهیونگ: همینی که الان هستی. فقط یکم شیطونتر.
با تعجب نگاش کردم.
ا/ت: شیطونتر؟
تهیونگ: آره. زیادم. مخصوصاً وقتی میخواستی منو حرص بدی.
ا/ت: من تو رو حرص میدادم؟
تهیونگ: خیلی. تازه بعدشم خودت میخندیدی.
بیاختیار خندم گرفت.
ا/ت: باورم نمیشه.
تهیونگ: منم خیلی وقتا باورم نمیشد، ولی دوستش داشتم.
یه لحظه بینمون ساکت شد. بعد من آروم گفتم:
ا/ت: ما… قبل از تصادف خیلی به هم نزدیک بودیم؟
تهیونگ نگاهم کرد. این بار جواب دادنش یه کم طول کشید.
تهیونگ: آره.
ا/ت: چقدر نزدیک؟
نفسش رو آروم بیرون داد.
تهیونگ: انقدر که بدون تو، اون سه سال بدترین سالهای زندگیم بود.
حرفش مستقیم خورد به دلم. لبم رو گاز گرفتم و نگاش کردم.
ا/ت: من هر بار که پیش توام، یه حس عجیبی دارم. انگار دلم میخواد بهت اعتماد کنم، حتی وقتی هنوز همهچی یادم نیومده.
تهیونگ: لازم نیست خودت رو مجبور کنی. هرچقدر زمان بخواد، صبر میکنم.
ا/ت: ولی من نمیخوام ازت فاصله بگیرم.
چشمهاش نرم شد.
تهیونگ: پس نگیر.
...
𝙿𝚊𝚛𝚝:¹²
شب نزدیکای ساعت نه بود که زنگ در خورد. از وقتی تهیونگ گفته بود برمیگرده، راستش چند بار بیدلیل رفتم دم در و برگشتم. آخر سر وقتی زنگ خورد، سریع رفتم و در رو باز کردم.تهیونگ هنوز ماسک و کلاه داشت، ولی از چشمهاش معلوم بود خستهست.
ا/ت: اومدی.
تهیونگ: مگه قول نداده بودم؟
کنار رفتم تا بیاد داخل. همین که در بسته شد، ماسکش رو برداشت و یه نفس راحت کشید.
تهیونگ: آخیش… امروز واقعاً خستهکننده بود.
ا/ت: معلومه. بشین، برات آب میارم.
رفتم از آشپزخونه یه لیوان آب آوردم. لیوان رو از دستم گرفت و همونطور که میخورد، نگاهم میکرد.
تهیونگ: خوبی؟
ا/ت: از وقتی اون تصویر اومد تو ذهنم، یکم گیجم.
تهیونگ لیوان رو گذاشت روی میز و نشست روی مبل.
تهیونگ: بیا بشین. آروم برام بگو چی دیدی.
کنارش نشستم. دستهام رو توی هم قفل کرده بودم.
ا/ت: خیلی واضح نبود. فقط… بارون بود. خیلی شدید. بعد صدای ترمز… بعد تو که داشتی اسمم رو صدا میزدی.
تهیونگ چند ثانیه ساکت موند. انگار داشت با دقت به تکتک کلمههام گوش میداد.
تهیونگ: چیز دیگهای یادت اومد؟
ا/ت: نه. فقط همون. ولی این بار حسش واقعیتر بود. انگار واقعاً اونجا بودم، نه اینکه فقط یه تصویر مبهم ببینم.تهیونگ خیلی آروم دستم رو گرفت.
تهیونگ: چون واقعاً اونجا بودی.
سرم رو پایین انداختم.
ا/ت: تهیونگ… من قبل از تصادف… واقعاً چه جور آدمی بودم؟
تهیونگ یه لبخند کمرنگ زد.
تهیونگ: همینی که الان هستی. فقط یکم شیطونتر.
با تعجب نگاش کردم.
ا/ت: شیطونتر؟
تهیونگ: آره. زیادم. مخصوصاً وقتی میخواستی منو حرص بدی.
ا/ت: من تو رو حرص میدادم؟
تهیونگ: خیلی. تازه بعدشم خودت میخندیدی.
بیاختیار خندم گرفت.
ا/ت: باورم نمیشه.
تهیونگ: منم خیلی وقتا باورم نمیشد، ولی دوستش داشتم.
یه لحظه بینمون ساکت شد. بعد من آروم گفتم:
ا/ت: ما… قبل از تصادف خیلی به هم نزدیک بودیم؟
تهیونگ نگاهم کرد. این بار جواب دادنش یه کم طول کشید.
تهیونگ: آره.
ا/ت: چقدر نزدیک؟
نفسش رو آروم بیرون داد.
تهیونگ: انقدر که بدون تو، اون سه سال بدترین سالهای زندگیم بود.
حرفش مستقیم خورد به دلم. لبم رو گاز گرفتم و نگاش کردم.
ا/ت: من هر بار که پیش توام، یه حس عجیبی دارم. انگار دلم میخواد بهت اعتماد کنم، حتی وقتی هنوز همهچی یادم نیومده.
تهیونگ: لازم نیست خودت رو مجبور کنی. هرچقدر زمان بخواد، صبر میکنم.
ا/ت: ولی من نمیخوام ازت فاصله بگیرم.
چشمهاش نرم شد.
تهیونگ: پس نگیر.
...
- ۱۹۳
- ۰۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط